بعدش میشینم جلوی کاغذم، انگاری لب دریا نشستم
وقتی خودمو یهو وسط دریا میبینم ، از ترس غرق شدن تندی یه قایق میکشم...
پی نوشت :از این به بعد تصمیم گرفتم کارایی که میکشم و بزارم اینجا مهم نیست چه حسایی پشتت خوابیده و از کجا نشئت گرفته ....
یه چایی ، آهنگ ابی
سردیه هوا
سردرد هر روزه
همراه با کتف دردم حاصلش شد اینکار!

خطایی که هیچ جهتی ندارن هی تغییر شکل میدن ،
خطایی که روزا مثه میله های زندون جلوی چشمامن و نمیزارن به چیز دیگه فک کنم ...
هر لحظه ام که تو خودم گم میشم دور دستام حلقه میزنن و نجاتم میدن ...
فریاد می کشد ،به خاک می افتد، درد میکشد ،می گرید، دست در خاک مینهد ،اشک میریزد ،آرام میشود، پرواز میکند به سوی دریا.پرنده کوچک من.
آمدم خلاصه کنمت در همین جملات
خواستم بنویسم به جای تمام این مدت که هیچ نگفتم و فقط دیدم و شنیدم
من میدانم که باید بنویسم
آنقدر باید ثبت کنم و ثبت کنم تا همه چیز یادمان بماند
آمدی و آمدم و خلاصه شدیم بین آهنگ های مشترکمان و دستهای در هم گره خورده مان ...
از پارسال تا امسال هی روزار و شمردم و شمردم تا به شروع یه سال دیگه برسیم ولی مثکه امسالم باید تنها شروع کنم مثه پارسال تنهای تنها ...
روزهایم عوض شده،دنیایم و نوع خندیدن ها و دل دل کردن هایم و انتظارهایم و ...
اینکه می دونم چی می خوام رو دوست دارم
اینکه بعضی وقتا گیج و غصه دار باشم رو هم
یه عالمه یادگاری قدیمی رو دور ریختم ، این رو هم دوست دارم
باشد که این فصلی دیگر باشد و چیزی نفسرده و خاموش نشده باشد در سینه در دلم...
چیزی که مال خودمه خود خودم توی این روز ای پاییزی
چیزی نه به تو خواهم گفت نه به کسی دیگر...
باورش کمی مشکل است اما ...
این را هم دوست دارم که بخواهم که نترسم
ا
و
م
م
م
.
