تبليغاتX
...سر سپرده...

...سر سپرده...

وقتی ریشه دار میشیم چقدر کندن سخته!!!

مداد من

در دست می گیری ، نه سردتر ، نه گرم تر، از آنچه هستی. مانوس با سر انگشتانت، روح و اندیشه ات.... هیجان دیگر آغاز شده است.تب اثر گذاری با صدای گسی که آشناست.خون کبود نه برگونه،که بر سیاهرگ لبانش جاری آنگاه شکست سکوت سفیدی ، ناله یا نجواست که پهن دشت سفیدگون را شیاری می زند؟ نمیدانم.
تو حالا دیگر در سیلان هجوم احساس و بیان غلطیده ای . جزئی از توست ، وجود خود تو. با خستگی تو کل می شود،با تو می ماند و با تو سطور را در می نوردد. زنده است چون پیر می شود و آخر تنهایت می گذارد. این همه رمز و راز از آن در دل دارد که به عشق اثر آفرینی می گذارد پوستش بارها و بارها کنده می شود. شاهکار زندگیش شاید،طومار پیچ در پیچش باشد: حکایت زندگی پر خونش برای دیگران. چه بی ریا ،چه صمیمی، فداکار و چه زندگی پر افتخاری دارد مداد من .

+ نوشته شده در  2010/1/9ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

پروانه ها پر از خاکستر دستم بینشون میدوه و خاکسترارو میپاشه به من اما هر چه میدوم راه پر از خاکسرو آیینه ها پرواز شعله هایی که تمومشون هر بار تو راه سراشیب من یه دنیا خاکستر خالی میکنه... خورشیدم میسوزونه آتیشم میسوزونه مامانا هم دل آدم و میسوزونن ... نگاه تو اما هم با بودنش آدمو میسوزونه هم با نبودنش و همه ی راز فرق بین این سوختنهاست ... سوختن از ابتدا سوختن از انتها شعله های آبی .عسلی.زرد.قرمزو دستای من که هنوز میخواد پروانه هارو از لای خاکستر بیرون بکشه... کمکم میکنی؟ میای یکی از این همه شعله های درو ور و خاموش کنیم که بتونیم پرواز پروانه هارو نگاه کنیم...
من بین دستای تو اونا بیرون نور ...
+ نوشته شده در  2009/12/5ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

برنده تنهاست!

یه جایی شنیده بودم همیشه برنده ها تنهان
 خوب گیرم تو بردی ولی با تنهاییه از این به بعدت می خوای چیکار کنی؟
بین خطای دیروز تا امروز یه عالمه فاصله بود و گذشت و مرد
بین خطای امروز تا فردام یه دنیا لحظه ی زنده که هنوز لمسشون نکردم  با لمس کردنشون خطا هزاران ثانیه پخته تر میشن ....
این چن روز خیلی درگیریه ذهنی داشتم و دارم انقدر فشارای عصبی روم بوده و هست که دیگه جدی جدی به حرف خودم پی بردم ( آهن شدم به هر چی بخورم بر میگردم هه دیگه هیچی واسم مهم نیست) ...
 
پی نوشت : زمستونم میگذره رو سیاهی میمونه به زغال...
+ نوشته شده در  2009/11/29ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

دلم که میگیره گریه هام و میکشم

بعدش میشینم جلوی کاغذم، انگاری لب دریا نشستم

وقتی خودمو یهو وسط دریا میبینم ، از ترس غرق شدن تندی یه قایق میکشم...

پی نوشت :از این به بعد تصمیم گرفتم کارایی که میکشم و بزارم اینجا مهم نیست چه حسایی پشتت خوابیده و از کجا نشئت گرفته ....

یه چایی ، آهنگ ابی

سردیه هوا 

 سردرد هر روزه

 همراه با کتف دردم حاصلش شد اینکار!

 

+ نوشته شده در  2009/11/28ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط ستاره  | 

بین یه عالمه خط و رنگ ،از نوع سیاه و خاکستری گم شدم ...

خطایی که هیچ جهتی ندارن هی تغییر شکل میدن ،

خطایی که روزا مثه میله های زندون جلوی چشمامن و نمیزارن به چیز دیگه فک کنم ...

هر لحظه ام که تو خودم گم میشم دور دستام حلقه میزنن و نجاتم میدن ...

فریاد می کشد ،به خاک می افتد، درد میکشد ،می گرید، دست در خاک مینهد ،اشک میریزد ،آرام میشود، پرواز میکند به سوی دریا.

پرنده کوچک من.

+ نوشته شده در  2009/11/25ساعت 10:34 بعد از ظهر  توسط ستاره  |